آخرین کارت تبریک سال
بیست کارت تبریک سال نو خریده ام و در ذهنم سپرده ام که به چه کسی چه کارتی بدهم. برای معلمم، برای همکارانم، برای دوستانم، برای خاله و عمو و دایی و عمه و حتّی دختر و پسرهایشان که ازدواج کرده اند. موقعی که داشتم کارتها را داخل پاکتهایشان قرار می دادم، تازه یادم افتاد یک کارت کم است. برای مهمترین کسی که وقتهایی که یادم هست، برایش زندگی می کنم. با خودم می گویم: «یادم رفت! فردا! فردا برایش می خرم.»از صبح توی ذهنم مرور می کنم: «کارت یادت نرود!» و وقتی در تاکسی نشسته ام و به سمت لوازم التّحریری می روم، در ذهنم فکر می کنم الان است که فروشنده بگوید: «إ؟ باز هم آمدی کارت تبریک بخری؟» و من هم پاسخ او را می دهم: «مهمترین شخص یادم رفته است.» توی ذهنم مکالمه ام را با فروشنده اینطور کامل می کنم که فروشنده می گوید: «برای چه کسی؟» و من می گویم: «پدرم که در عین حال رئیسم هم محسوب می شود.» بعد فروشنده می گوید: «آهان! امام زمان(عج) را می گویی؟» و من هم به این نکته بینی اش احسنت می گویم. بعد با سلام و صلوات کارت زیبایی به من می دهد و از من می پرسد که چه چیزی می خواهم برای او بنویسم؟ و من می گویم: «حتماً یک جمله اش «حلالم کن» است.»
وقتی به مغازه می رسم، مکالمه ی ذهنی ام شکافته می شود. فروشنده می گوید: «کارتهای سال نو تمام شد!» دلم هُرّی پائین می ریزد. یعنی دست خالی بروم؟ به سمت کارتهای غیر سال نویی آخر مغازه می روم که رویشان گل و بلبل و منظره و میوه است. استندِ گردان را می گردانم و سعی می کنم زیباترین کارت را پیدا کنم.
فروشنده آرام به سمتم می آید و می گوید: «حالا کارت نده! ولش کن!» و من شتابزده می گویم: «نمی شود! خیلی مهم است! مهمترین کسی است که باید به او کارت بدهم.» و همزمان یک کارت را بالاجبار برمی دارم و می گویم: «بهترین کارت اینجاست! چاره ای نیست. هر چند تکراری است و قبلاً برای کسی برش داشته ام.» فروشنده کارت را از من می گیرد تا پاکتش را بدهد و می گوید: «اگر مهمترین کس است چرا آخرین نفر یادش افتاده ای؟» چیزی نمی گویم؛ ولی در ذهن می سپارم که حتماً یک جمله ی تبریک سال نوی کارت این باشد: «پدرم! مهربانم! عزیزترینم! حلالم کن!»
میرعیسی خانی